زندگی یعنی من یعنی تو...

خرید بک لینک
داشتم فکر میکردم چرا همه روزهایی که بریدم نیومدم اینجا بنویسیم همه روزهایی که از خشم دندونامو روی هم فشار دادم که جیغ نزنم داد و فریاد نکنم همه روزهایی که احساس کردم تا افسردگی فاصله ی چندانی ندارم شاید هم درست وسطش بودم چرا هیچ کدوم رو ننوشتم هیچ جا فقط توی ذهن و دلم ثبت شد تلنبار شد خشم شد خشم خشم دنیای بعد از بچه یک دنیای کاملا متفاوت هستمن هنوز نمیتونم اونایی رو درک کنم که خطاب به فرزندشون میگن ما چطوری قبل از تو زندگی میکردیممن که خوب یادمه چطور زندگی میکردم :)))))در سال اول تولد فرزندم عشق به حاشیه کشیده شد هر چی بود عشق مادری بود با همه ی وجود با پوست و استخوانم هیچ چیز دیگه ای به چشمام نمیومد هیچ چیزززز در سال دوم دلخوری های سال اول فاصله انداخت همه چیز عجیب بود چمون شده بود مگه ما نبودیم که روزی میمردیم برای هم، من هنوز عاشقش بودم شبا تو خواب نگاهش میکردم و دلم برای دوست داشتنش پر میکشید اما دلخور بودم خشم داشتم و این موضوع روی یک صحبت معمولی هم تاثیر گذاشته بود ما با هم دعوا نمیکردیم هر بحث کوچکی رو به خاطر نیکی در نطفه خفه میکردم که آرامش فرزندم بهم نخوره اینجوری ما با هم کمتر و کمتر حرف زدیم کم کم فکر درمان رابطه رو کردم من آدم رها کردن نبودم اگر رها میکردم دو سال میشد سه سال، چهار، پنج ...یه عمر. اما همه ی اینا ظاهر قضیه بود در باطن من پر از خشم بودم اون پر از خشم بود زبان همدلی رو پیدا کردم شروع کردم به تمرین دلم خواست عالم و آدم رو ازش آگاه کنم مثل معجونی که شفا میده در روابطم با فرزندم که تا نود درصد کمک کننده بوده در روابطم با عزیزم هم در حال تمرینم چیزی که هست اینه من دنبال تغییرم چرا چنان بود و چرا چنین شد کاری از پیش نمیبره من همیشه میگم خیلی هم به وج زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 13:15

الان که اینو مینویسم ساعت نُه صبحه و نیکی داره کارتون نگاه میکنه و مدام میگه برنامه تموم شد مامان بریم پارک ؟ :))) میگم مامان جان شما ده دقیقه است پای برنامه نشستی کارامو انجام بدم میریمصبح میگه من پارک رفتن رو خیلی دوست دارم :))) با شروع بهار ما هر روز تو پارکیم بعضی روزا دو بار...نوشته ی بالا مال صبحه الان شبه از اول بهار اومدیم خونه ی پدر و مادرم و هنوز هم اینجاییم و همین روزا باید برگردیم موندن اینجا از یک سری لحاظ خوبه ولی از خیلی لحاظ هم نه :))) مثل وقتی که روش تربیتی من با مامان و بابام فرق داره من خیلی اجازه میدم نیکی کاراشو خودش انجام بده، بی حد و اندازه تلویزیون نبینه، هله هوله نخوره، غذا نخورد گیر نمیدم، حتما باید سر ساعت مشخص بخوابه و...ولی مامان بابام خیلی اهل لوس کردن فرزند و نوه هستن و به جمله ی "حالا مگه چی میشه" معتقد :)))) از طرفی اومدن به اینجا و کم شدن کلی مسئولیت فرصت مطالعاتی خوبی رو برام فراهم کرده تا بخونم و بخونم و بخونمممنیکی دو سال و چهار ماه داره عشق شیطون بلای منه همین الانم بیست دقیقه گریه کرد تا خوابش برد چون ظهر نخوابیده بود حسابی خسته شده بود هنوز کوچولوتر از اونه که خواب ظهرش حذف بشه اما خوب بعضی روزا نمیخوابه اینه که شب حسابی خسته میشه و چند تا قشقرق پشت سر میذاریم تا بخوابهمامانم میگه چرا انقدر گریه کرد گفتم چون خسته بود :))))زندگی در جریانه خیلی سریع همه چیز جلو میره دل ندارم پستای قبلیم رو بخونم دلم میگیره عجیب دلم هوای گذشته رو میکنه زندگی یعنی من یعنی تو......

ما را در سایت زندگی یعنی من یعنی تو... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1402 ساعت: 3:11

صفحه بندی